X
تبلیغات
دوست داشتن چیست؟

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

 

توضیح پائولو کوئلیو
+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در دوشنبه 28 فروردین1391 و ساعت 8:40 بعد از ظهر |

باید آهسته نوشت.

بادل خسته نوشت 

با لب بسته نوشت. 

گرم و پر رنگ نوشت.

روی هر سنگ نوشت.

تا بدانند همه 

كه اگر دوست نباشد دل نیست

 

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم، خودم میرم عزیزترین

نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین

دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود...

bar grifta az weblak http://onlyiloveyou.mihanblog.com/

+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در سه شنبه 9 شهریور1389 و ساعت 11:49 قبل از ظهر |

عکس های عاشقانه! 

لطفا برای دیدن بقيه عسکها به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در دوشنبه 17 خرداد1389 و ساعت 11:51 قبل از ظهر |
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد
ومن با نخستین نگاه تو ، آغاز شدم . . .
اگه سه ثانیه تا مرگم وقت داشتم ، یک ثانیه نگات میکردم ، یک ثانیه بهت میگفتم دوست دارم ، یک ثانیه آخر هم برات میمردمدرحق دلم چه کار خوبی کردم / باماه و ستاره پایکوبی کردم
با بوسه تمام دوستت دارم را / بر روی لب تو خالکوبی کردم . . .
نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست ؛ بشنو از دل ، دل حریم کبریاست ، نی بسوزد ، خاک و خاکستر شود ، دل بسوزد ، خانه ی دلبر شود.گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ ، نه کوچکم و نه بزرگ .
خودت هستی که دور می شوی و نزدیک . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در یکشنبه 16 خرداد1389 و ساعت 4:6 بعد از ظهر |

وابستگی چیست؟و چرا بوجود می آید؟

معمولاً انسانها موجودات وابسته ای هستند. این وابستگی می تواند به یک شخص و یا چیزهایی مانند مواد مخدر، الکل، قمار، تلویزیون، مال اندوزی و غیره باشد. وابستگی در حد متعادل خود یک امر طبیعی است. زمانی وابستگی انسان را دچار مشکلات می کند که از حالت تعادل خود خارج شده و بصورت اعتیاد درآید. این نوع اعتیاد، همچون اعتیادهای مضر دیگر برای سلامت روح و روان بسیار زیان آور خواهد بود. وابستگی هنگامی بروز می کند که انسان می خواهد نیازهای خود را نه در درون ،بلکه در برون خود برآورده کند. و بدین جهت کلید حل مشکلات خود را به دست دیگران می سپارد. او بجای اینکه منبع ارزشها و توانمندی را در درون خود شناسائی کرده و به آنها تکیه کند، تکیه گاه خود را دیگران قرار داده و سعی و تلاش دارد که ارزش های او از طرف دیگران مورد قبول واقع شود. به دیگر کلام، او سعی می کند که توجه دیگران را بخود جلب نماید. وابستگی نقطه ی مقابل مسئولیت است. انسان وابسته رفع مسئولیت می کند. او خودش را رها کرده و سرنوشت زندگیش را دو دستی تقدیم دیگران می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |

براستی معنای دوست داشتن چیست ؟

سلام .72
از دوستان خوبم تشکر می کنم .
براستی معنای دوست داشتن چیست ؟
شاید باید به قوائد دوست داشتن فکر کنیم ؟ ...
به نظر شما احساسی که بتوان نام آن را دوست داشتن گذاشت دارای چه ویژگیهایی است ؟ چگونه ایجاد می شود ؟ و چگونه پایدار می ماند ؟
و قبل از این سوالها یک سوال اساسی : آیا انسان ناچار از دوست داشتن و دوست داشته شدن است ؟ و چرا ؟
به نظر می رسد بدون اینکه انسان دخالتی در این امر داشته باشد وجودش بسته به این احساس و ارزشمندیش در گرو تجلی این احساس است ... از تعاریف متفاوت و متنوعی که در اذهان مختلف افراد در خصوص این حس زیبا وجود دارد که بگذریم ... ناگزیر از قبول پیوند عمیق معنای انسان بودن با دوست داشتن هستیم ...

دوست داشتن چیست ؟ در وهله ی اول دوست داشتن یک حس است و در وهله ی دوم یک نیاز .حسی که در همه انسانها و به انواع و اشکال مختلف وجود دارد . دوست داشتن خدا ، دوست داشتن خویشتن ، دوست داشتن پدر و مادر ،دوست داشتن همسر ، دوست داشتن فرزند ، دوست داشتن دوستان و ....اما آیا صرفا داشتن این حس کافی ست؟ آیا اگر کسی ما را دوست بدارد کافیست ؟ آیا همه ی این دوست داشتن ها باید از یک خط مشی یکسان در اندیشه و رفتار تبعیت کند ؟ آیا برای پاسخ گفتن به این نیاز ، کافیست که ما فقط دوست بداریم ؟ و نهایتا دوست داشته شدن چگونه اتفاق می افتد ؟
براستی برای معنا بخشیدن به این حس و نیاز غریب و لذت بخش چه باید کرد ؟ چگونه می توان با تبلور ویژگیهای منحصر بفرد این احساس انسانی به انسانیت خود جلا داد ؟ مرز عبور از خط قرمز حیوان بودن (که به طور غریزی از این حس برخوردار است) و ورود به دنیای انسانیت کجاست ؟ آیا در حلقه ی سوزان دوست داشتن ، جایگاهی برای عقل و تفکر هم وجود دارد ؟ و سرانجام ، رنج شیرین دوست داشتن و دوست داشته شدن رهنمون انسان به کدام مقصد است ؟
خیال می کنم صرف نظر از نگاه فیلسوفانه ، باید و باید در جستجوی راهی و ابزاری بود برای هدایت این نیاز ...
هرچند انسان آگاهانه یا نااگاهانه دریافته است که دوست داشتن نیز ناگزیر از ضابطه و قانونمندی ست ...
نظر شما در این خصوص چیست ؟

+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در چهارشنبه 9 بهمن1387 و ساعت 3:1 بعد از ظهر |

ابر و آفتاب

باز هم دلم امشب گرفته و دنبال بهونه است.امشب میخوام از این دیوانه بینویسم.

ای دل آخی چه وقت آرام مگیری؟

نمی دونم چرا این قدر زجر میکشی. آخی تقصیرت چه است.تقصیرم را هم نمیدانم.

ای ی ی ی کاش روزی میفهمیدم کی گناه من چه بود.فلآ که هیچه نمیدانم .

و یک چیز را میدونم که این روزم است.!

نمی دونم  چرا از رفتند رنگم زرد  میشود و غم درونم را پور می کند؟

نمی دونم  چرا از دور شدن تو تنم آتش میگیرد و میسوزم؟

نمی دونم  چرا از رفتن تو خاگیستری بیش باقی نمی مانم؟

نمی دونم  چرا صدای خنده های تو با دیگران صدای رعد برق من است

کی باعث باریدن من میشود؟

نمی دونم  چرا هر چه میبارم هوایم ساف نمیشه؟

نمی دونم  چرا از دیدند این همه دوباره تکرار میشود؟

و فقد این را میدونم کی این همه را تنها تو میتونی مهار کنی.

 

 **من هستم آن ابر**      و      **تو هستی آن آفتاب**

+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در سه شنبه 1 بهمن1387 و ساعت 9:36 بعد از ظهر |

 

خوشبختی چیست؟

شاید بارها به خود گفته اید: «خوش به حال فلانی؛ واقعاً خوشبخت است!» اما غافل از اینكه خوشبختی چیزی نیست كه فقط متعلق به فرد خاصی باشد. همه ما به نوعی خوشبخت و سعادتمند هستیم اما شاید برای درك و لمس این خوشبختی كه در وجود تك تك ما به ودیعه گذارده شده، تاكنون تلاشی نكرده ایم.

واقعاً خوشبختی چیست؟ كجا بایستی آن را یافت؟ خوشبخت كیست و علت خوشبخت بودنش چیست؟ شاید اگر كمی با خود صادق باشیم و به قولی چشم ها را بشوییم و به گونه ای دیگر بنگریم.

لطفا برای خواندن بقيه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در دوشنبه 30 دی1387 و ساعت 2:51 قبل از ظهر |

سپاسگذاري از همسر : آراستن مرد براي همسرش

سپاسگزاري از همسر :

يكي از وظايف مهم انسانها در زندگي سپاسگزاري و تشكر از ديگران است هر كس زبان تشكر داشته باشد، خداوند هم نعمتهاي خود را بر روي آشكار مي كند و هر كس زبان تشكر نداشته باشد، خداوند نعمتهاي خود را از وي مي گيرد.
حال در زندگي هم مرد مي بايست زبان تشكر داشته باشد، به طوري كه وقتي وارد منزل شد، از زحماتي كه خانم خانه در طول روز براي او و خانواده اش كشيده است، قدرداني كند، مثلاً از غذا پختن، تميز بودن خانه و بچه ها و غيره ...

لطفا برای خواندن بقيه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد.




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در دوشنبه 9 دی1387 و ساعت 0:12 قبل از ظهر |

ab3930vmother-and-baby-in-white-posters1

عشق به مادر عشقی واقعی هست!

در مطب دكتر در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

+ نوشته شده توسط آرمین حگیمی در یکشنبه 8 دی1387 و ساعت 8:34 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


خطاطي نستعليق آنلاين Best Rapidshare Search